12 خرداد 92
خیلی دلم گرفته.دلم تنگ شده واسه نوشتن واسه خودم واسه همه چی. نمی دونم چرا این روزها از همه شاکیم.هیچی منو خوشحال نمیکنه.توی یک کلام بازم دلم گرفته و هرچی دنبال دلیل میگردم دلیلشو پیدا نمیکنم.
طبق معمول بگذریم.دیشب ایلیا رو بردیم دکتر.قبل از اینکه بریم داخل من و بابایی یه عالمه با ایلیا حرف زدیم که گریه نکنه.وقتی رفتیم داخل اول سلام کرد بعد آقای دکتر که دفترچه تو نگاه میکرد عکستو نشون دادی و گفتی این ایلیا هست اما بعدش گریه رو شروع کردی.دکتر میگفت گوش و گلوت عفونت کرده و باید خشک کننده مصرف کنی.بعد هم که رفتم داروهات رو بگیرم اعصابم به هم ریخت از این طرح مسخره ی پزشک خانواده و اینکه باید دفترچه یه مهر میخورد که بتونم دارو رو بگیرم.
منتظر نشسته بودم و مردم رو نگاه میکردم.یکی پول داروهاش گرون شده بود و پول نداشت.یکی واسه بچه ش شیرخشک میخاست و به خاطر تحریم هیچ جا گیرش نمی اومد.میگفت من که نمی تونم تو این سن بچه رو از شیر بگیرم چی کار کنم؟
خلاصه اصن یه وضی بود


12 خرداد 92
